آسمون ریسمون
oOOo سر گردانی چشم های من، به حیرانی نگاه توست oOOo
اییییییی...اییییییی... اینم شد شغل........خیلی برام زوره......خیلی......چرا من یه کار درست درمون نمیتونم پیدا کنم؟؟؟ از اینکه یه بچه ژولی وپولی بیاد یه هزاری لوله شده بذاره جلوم و بگه یه شارژ بده... اونم من...منی که خودم دو ماهی یه بار شارژ می خرم..... اگر براتون سواله ....خوب اصلا نرم...چه کاری.... باید بگم صاحبش پسر همسایه مونه..... توی رودروایسی قرار گرفتم....قبول کردم.... اینقدر اعصابم خورده که نگوووووووو... غرغرام توی گلوم گیر کرده بود کسی هم نبود بهش بگم....گفتم بیام اینجا بگم... وقتی ارشیو وبلاگا رو بخونی....یه حس خیلی خیلی کوشولوئی بهت دست میده که....نگاه کن این نمی دونی سال دیگه همین موقع توی وبلاگش مثلا نوشته یه نی نی توی شکمشه...یا سرکار رفته...یا... حسم بی مزه بود نه......شاید من بی مزه تعریف کردم......اما به نظر خودمم خیلی هم بامزه است...بهله اگر یه نگاهی به ارشیو خودم بندازین.....می بین که.....من کلا فروردین و اردیبهشت ۹۰ گم و گور بودم...تازه نشسته ام فکریدم چرا ...فروردین که فررودین بود...۱۵ روزش تعطیل بود ...۱۵ روز بعدیشم که من خونه خودمون نبودم........وبلاگ نوشتنم در کامی های غریبه اصلا بهم نمی چسبه... اردیبهشت....وااااااااای براتون تعریف نکردم....اردیبهشت واسم خواستگار اومده بود....(سه تریلی قند ذوب شد الان تو حلقم) البته استحضار دارید که.......من هنوز مجردم....و به سرانجام نرسید.....اما واقعا چقدر خوب بود....چقدر خوش گذشت......من اگر می دونستم خواستگار اینقدر خوبه که سوپری سر کوچمونه هم می گفتم بیاد...هیچ کس نگفتا... اولاندش که ما گفتیم ۶ بیان اما مثل اینکه اخرین اس ام اس نرسید و راس ساعت۵ اومدن...بعد تصور کنین توی پذیرایی همه با بالش و پتو خسبیده بودن...یکی از خنده دارترین صحنه زندگیم قیافه بابام بود...موهای بابای من کلا همیشه مرتبن...اصلا سال به سال هم نیازی به شونه ندارن....دقیقا همون روز بد خوابیده بود موهاش سیخ شده بودن......تازه لپشم سرخ سرخ بود....... بابام خودشو توی اینه دید گفت اصلا من نمیام بشینم.... یک قسمت دیگشم برادر کوچیکم بود که توی اتاق بهم می گه من الان میرم میگم ما دعوتیامون ۱۰۰۰ نفرن...شما چطور؟؟؟ بعد از اینکه جناب شاه دومادو رویت کردم برمی گردم توی اتاق ........داداشم می گه حالا سیزده بدر با ما میایی یا با اونا؟؟؟؟!!!!! یعنی بعد از اتمام دبیرستان ....بیشترین روزی که خندیدم همون روز بود.......کلا طرح نشاط تعالی بود تو خونه ما......اخی یادش بخیر ۵ اردیبهشت بود..... چرا هیچ کس نگفت خواستگار اومدن اینقدر خوبه........ای کی هی.... من الان خجالت می کشم...آقا اصلا مدال بی معرفت ترین فرد وبلاگستان بدین به خودم...آها...بدین دیگه گردنم خم کردم.... واقعا شرمنده دوستانی هستم که در نبودم سراغم گرفتن.....ولی بخدا می hومدم می خوندمتون....جریان غیبتم مفصل الان می گم......بهمن ماه که ای دی اس ال ترکید...چند روزی با دایال آپ درگیر بودم......دنبال موضوع خوب که بیام بنویسم که وارد اسفند ماه شدیم...اسفند ماه یکی از دوستام که توی چاپخونه به عنوان طراح و گرافیست کار می کرد...بهم زنگ زد که من یک ماهی مرخصی هستم می خوام استراحت کنم ...تو بیای به جای من...سرتون درد نیارم...رفتم...چاپخونه که دوران نومزمدی منتخبات رو گذرونده بود...اونجا هم به معنای کلمه ترکیده بود...شلوغ ..در هم... خاک گرفته...تعریف می کردن که در اون روزها شبانه روزی کار می کردن... از ساعت 7 صبح می رفتم و 5/8 شب بر می گشتم...کسی که چراغا روشن می کرد من بودم آخرین کسی که خاموش می کردم بازم من بودم.....اونجا اینترنت داشت به چه تپلی.....اما کو وقت؟؟؟ من موندم دوستان که کارمندن چطور وقت می کنن آپ کنن....کامنت بذارن....دلیل دیگه شم اصلا چیز مفتی به من نمیاد.....آقا دریغ از یه ایمیل چک کردن...اونقدر کارم خسته کننده و پر استرس بود خودم مونده بودم این همه انرژی رو از کجام میاد...اما دورادور می خوندمتون... راستی عیدتون مبارک........ماچ ...ماچ...بوس...بوس...خیلی خیلی عید و بهتون تبریک می گم......از ته قلبم آرزو می کنم تمامی دوستای وبلاگی خاموش و روشنا...پیدانکردها......همه همه سال خوب و پر برکتی رو در پیش رو داشته باشن... امیدوارم نی نی دارها نی نی هاشون به سلامتی به دنیا بیاد...دخترای دم بخت پا به تخت بشن...بی خونه ها خونه دار بشن....قرض دارها قرضشون ادا کنن...بیمارها شفا پیدا کنن...دیگه چی بگم؟؟؟ دو تا نکته تا یادم نرفته بگم......از دوست تازه پیدا کرده ام شادی جان بابت درست کردن بلاگ رول صمیمانه تشکر می کنم...منو مدیون خودش کرد.... و نکته بعدی اینکه شیرینی عید برام تلخ شد فوت پدر دی ماهی خانم خوبم بود که بازم صمیمانه بهش تسلیت می گم... و از خدا براش آروزی صبر می کنم....روحش شاد. دیگه سعی می کنم منظم تر آپ کنم...قول ....قول... وقتی به غیبت صغری دچار شدم......هیچ وقت فکر نمی کردم دچار کبری هم میشم...جونم براتون بگه که سوم بهمن ما شارژ ماهانه رو پرداخت کردیم...که دیدیم فردا اینترنت قطعه....زنگ زدن و پرس جو....که اداره مخابرات داره خونه تکونی می کنه ......صبر پیشه کنید......دو روز گذشت......منو میگی احساس می کردم بچمو گم کردم.....هی بالا پایین می پریدیم.....هی بی قراری.........هی زنگ میزدم به ای اس پی محل....چی شد پس.....هی تنمو می خواروندم.....داشتم دنبال جوی اکازیون می گشتم برم توش بخوابم که.......ضربه نهایی زده شد.......بعله عزیزانم.......ای دی اس المان پکید .......وسال خجسته نرسیده 91 درست می شود......و الان من با نت ذغالی در خدمتم...... هیچچچچچچچچچچچچ نفرینی بالاتر برای یه ای دی اس ال دار نیست که بهش بگی الهی دچار دایال آپ بشی.... دیگه چی بگم......آها من قرار بود طلا بخرم رفتم خریدم...توی این هیری ویری گرونی... روز مسابقه استقلال و پیروزی هم جمع جمیع خاله ها و دایی خونه ما جمع بودن.... و همه هم شب موندن.... حتی توی آشپزخونه هم جا پهن کردیم....مثلا قراره بود زنونه مردونه باشه...تا ساعت 3 صبح که همه ماشالله فعال....بلیک بلیک منو نگاه می کردن...دیگه اینقدر من جیغ و یغ کردم یه داد زدم سرشون که بتمرگین ..ببینیم همه بالش و پتو دارن یا نه....خلاصه خابیدن.....صبح که پا شدن یکی از خاله هام پیش شوهر اون یکی خواب بود...تازه گفت شب پا شدم روشم کشیدم سرما نخوره...کاشف اومد شوهر خودش توی اتاق اخری ساعت 11 خابیده بود......دیگه خودتون نتیجه گیری کنید چقدر شلوغ بود... خووووووووووب......به میمنت و مبارکی......به دل خوش ......من امتحانام رو دادم..... شرشون کنده شد... الانم دچار افسردگی پس از زایمان شدم...کلا افسرده.....اینکه من کیستم؟ آمدنم بهر چه بود؟؟ کی چی مثلا حالا............ها؟؟؟.......تا این حد... به شدت از دنیای وبلاگستان دور افتادم...... اما خودمونیما.......چقدر وابسته ام...من... چقدر نگران بروبچز وبلاگستانی شدم......نسا و ماهی خانم دارن امتحان میدن...سرشون هنوز شولوغه...فندق عمل کرد...فقط می دونم خودش آپ کرد گفت حالش خوبه...دیگه هیچی ازش نمی دونم...ترمه گیلاسی هم می خواست زایمان کنه.........کرد؟؟؟......ناگفته نماند من به شدت از گربه می ترسما...اما نیگا وبلاگ با این قبل و روح آدم چه می کنه.... ریزه هم درگیر امتحاناش...دریس داره جهیزیه می چینه...سرم درد می کنه برم کمکش کنم...آخه خواهر نداره...مثل من.. فلفولی و آشیانه عسل هم که زندگی روتین شونو می گذرونن... گیس طلا و گاگول هم چون کلا جزئی می نویسن می رسیدم که بخونم... از عروس خانم.......حوای محترمه به شدت بی خبرم...بقیه بروبچز هم همینطور خولاصه......سرم شلوغه...کارم در اومده......برم آپ های این مدت بخونم... آهان تو فکر دختر شهریوری...نانازی هم بودم........یکی نیست بگه په کی درس خوندی؟؟؟ تمام مدت غیبت صغری خانومم....فقط شیما سراغمو گرفت... شیما جان عزیزم کارت در حد اصغر فرهادی برای من درخشنده با ارزش بود... 
![]()
![]()
![]()
![]()
فکر کن سال 91 چه سال مبارک و خجسته خواهد شد با این ترکشاش....
دیگه اینکه خیلی خیلی دلم تنگ شده بود....این وبلاگ چرا اینجوری......این چه حسی......چه حالی......چرا من رو هوام.....این حرفا.....چرا نگران میشم...چرا دلواپسم...میشم برا همتون......اههه...اههو....
بیاین بخلم....اما خواهشا یواش...من کوشولوام له نشم این وسط...
آها از اتفاق های این چند وقته....
4 تا مانتو واسه خودم دوخیدم.....اخه هوا اینجا بهاری شده دیگه می تونم مانتو نخی هامو بپوشم...
بعله اینجا بهار است.......بوی سبزه می آید...هوا دوباره دو نفره شده...
خدا می بینه من یه نفره ام.....هی هوا رو دو نفره می کنه.....هی دو نفره می کنه...خدا اینجا زمستونو زیر سبیلی رد کرد رفت......دریغ از یه رعد برق واسه خاطره شدن ........هیچ آقا هیچ...
از ترس اینکه بفهمم ضرر کردم اصلا قیمت طلا که هیچ... قیمت حلبی و هیچ گونه فلزی رو هم دنبال نمی کنم حداقل تا عید...
موقع مسابقه فقط داییم پرسپولیسی بد هر وقت گل میزدن...پا میشد با دست پنکه سقفی رو تکون میداد.....می گفتیم بابا....خودش یه ماسماسک داره.....میزنی روشن میشه...می افته تو سرمون خووووو....
توی جمع ها ما همیشه یه اتفاق جالب می افته اینکه یکی از خاله هام آرایشگره........یه تشت رنگ مو درست می کنه ...سر همه رو رنگ م یکنه....آخه ما خانوادگی . ارثی موی سفید داریم...منم به این جمع پیوستم...ساعت 12 سه تا رنگ از سه مارک متفاوت با سه درصد متفاوت اکسیدان.....سر دو تا از خاله ام داییم و زن داییم رنگیده شد.....ته تشته هنوزم رنگ بود خاستن گولم بزنن که من زیر بار نرفتم...
ما هم که قصر در رفته بودیم سر کارشون گذاشتیم که الان مثل سه تا هژیررا سرتون سرخ میشه...تا پاسی از شبم سر حموم رفتن هم ترافیک بود...
خردسالان جمع هم که گفتم قبلا سه ساله ..ده ماهه... چهار ساله و دو نیم ساله هم جولون می دادن......اون ده ماهه راه افتاده...مثلا حین رفتن سمت اتاقا یهو احساس می کردم یه چیزی بین پاهام رد شده....سر بر می گردونم میدیم کوشان...دستش توی دهنش غان و غون کنان داره میره.
چرا نمیشه یه پسر بچه تپل و سفید و با شلوار لی بیست سانتی رو بلعید....ها چرا خدا؟؟؟
PS 1: حالا برای خوندن اپ ها مجبورم نصف وبلاگار رو باز کنم......بگو خب........بعد نت قطع کنم.......سوشون کنم دوباره وصل بشم بقیه رو سو کنم....بعد بشینم مفصل بخونموشون...این از این......برای آپیدنم مجبورم توی ورد تایپ کنم بعد توی وبلاگ کپی پیس کنم.....تا بگم زنده ام فعلا....که این پروسه دو روزی طول کشیده......حالا از فردا هم میام دونه دونه کامنت بذارم....برای هر کس هم نذاشتم اصلا این طور نیست که نخوندمش......به من دایال آپی رحم کنین.
![]()
![]()
| www . night Skin . ir |

